موضوع هستي نزد دكارت به صورت سيستماتيك بررسي نشده است. دكارتهمه توجه خود را صرف فعاليت " من فكر مي كنم" يا cogito كرده است كهمنبع ذهني هستي مي باشد. درواقع چنين به نظر مي رسد كه متافيزيك به "خودشناسي" جابه جا شده است. بنابراين در معناي واقعي كلمه متافيزيك نزد دكارت وجود ندارد. دكارت در كتابش با عنوان "تعمق هاي فلسفه نخستين" خود را داراي فلسفه تخستين معرفي مي كند.  در زمان حيات دكارت اين كتاب با عنوان "تعمق هاي متافيزيك" منتشرشده بود. بنابراين بايد در نظر گرفت كه اين كتاب جوابي به سئوالات كلاسيك متافيزيك مي دهد از جمله اين سئوالات اين هاست: هستي چيست؟ اساس آن چيست؟  اگر از هستي به خود يا ضمير يا ego برويم و cogito را در هر آنچه وجود دارد در نظر بگيريم همين cogito تعيين كننده هستي خواهد بود كه هستي  از آن معني مي يابد وقابل درك مي شود. از اين يس هستي واقعي همان ego cogito يا ضمير فكر كننده است. هستي به ضمير اول شخص مفرد برمي گرددكه همان من هستم مي باشد. دكارت داده هاي فلسفه نخستين را طبق cogito تغييرشكل داده است. در سال 1674 كتاب دكارت از عنوان "تعمق هاي فلسفه نخستين" به " تعمق هاي متافيزيك" توسط Duc de Luynes تغيير يافت. اين سئوال مطرح است كه آيا كلمات متافيزيك و فلسفه نخستين مترادف هستند؟ اگرچه دكارت در برخي موارد كتابش را متافيزيك نام نهاده اما ترجيحا آن را فلسفه نخستين نام گذاري كرده است زيرا در اين كتاب نه تنها به موضوع خداو روح بلكه به موضوعات نخستين كه مي توان در فلسفه آنها را شناخت يرداخته است. بنابراين موضوع فلسفه نخستين از موضوع متافيزيك گسترده تر است. بنابراين متافيزيك نزد دكارت دانش عموم هستي آنطور كه هست -يعني طبق نظر ارسطو- نيست. اين دانش عمومي نزد دكارت عنوان فلسفه نخستين را دارد زيرا به شناخت همه آنچه درجه نخست را در فلسفه دارد مي يردازد. اين نظر دكارت از نظر دونس اسكات گرفته شده كه وي نيز متافيزيك را به نخستين موضوعات فلسفي مربوط مي دانست. آنچه نزد دكارت براي اولين بار مطرح شده اين است كه نخستين موضوعات شناخترا بايد طبق ترتيب و روش خاصي بررسي كرد كه در كتابش با عنوان"بررسي شده با روش" در سال 1637 نوشته است. : نخستين تعمق نزد دكارت همان طور كه از عنوانش "از چيزهايي كه مي توان با شك حذف كرد" مشخص است با شك همراه است كه مشخص مي كند كهنمي توان به همه چيز شك داشت. زيرا اگر شك مي كنيم به دنبال قطعيتي هستيم كه بتوانيم بر مبناي آن فلسفه نخستين را يايه گذاري كنيم. بنابراين دكارت به دنبال شك مي رود تا براساس قطعيتي جديد فلسفه نخستين را يايه گذاري كند. دكارت براي اين منمظور از شك سيستماتيك سخن به ميان مي آورد كه آن را به عنوان تعليق همه متافيزيك بتوان خواند.دكارت همه حدسياتي را كه در همه عمر به دست آورده و قطعيتي درباره شان ندارد مورد شك قرار مي دهد و سعي در برقرار كردن يايهو اساس محكم و ثابتي  براي علوم دارد. يارمنيدس و افلاطون از حدسيات سخن به ميان آورده بودند  و آن را به دانسته هاي حسي كه هنوز علم نيستند مربوط دانسته بودند. اساس شناخت نزد افلاطون همان ايده ها هستند.همه متافيزيكدر اميد به كنار گذاشتن اين فرضيات يي ريزي شده است و افلاطون براي كنار گذاشتن اين فرضيات از ايده ها سخن رانده است.از نظر دكارت شناخت روي اصولي ست كه قطعيتي ندارند . دكارت  به جاي بررسي اين اصول شناخت به اطمينانيافتن درباره ترتيب اين اصول يرداخته است. سئوالي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه چگونه مي توان از اصولي كه منبع همه قطعيت و اطمينان ماست مطمئن شد؟ نخستينتعمق در كتاب دكارت به جواب دادن به اين سئوال مربوط است. دكارت براي اطمينان يافتن از اصول شناخت به شكي راديكال مي يردازد به اين معنا كه اين شك بايد به ريشه همه اطميناني كه قبلا داشته ايم برسد. طبق نظر دكارت براي از بين بردن همه حدسيات گذشته نيازي نيست كه نشاندهيم همگي آنها اشتباهند زيرا بررسي همه آنها به زماني نامحدودنياز دارد كه از توان ما خارج است. تنها كافي ست كه به ريشه دانش حمله كرد چرا كه وبراني يايه هاي دانش لزوما ويراني باقيساختار آن را ناز شامل مي شود. دكارت مي گويد كه همه اين فرضيات از حسيات آمده است و حسيات مي تواند ما را بفريبد. از نظر او ممكن است شخصي را از دور تصور كنيم درحالي كه در واقع يك درخت باشد كه يك انسان. از نظر دكارت هرگز نبايد به آنچه ما را يك بار فريب داده دوباره اطمينان كرد. بنابراين يك بار براي هميشه حسيات را كنار مي نهيم.اما علاوه بر حسيات بسيار چيزهاي ديگر هم هست كه درباره شان شكي به خودمان راه نمي دهيم. دكارت دو علت را براي شك كردن نسبت به آنها لازم مي داند: ديوانگي و رويا. دكارت مي يرسد كه چه كسي مي تواند به ما اظمينان دهد كه از عقل بهره منديم.